تبليغاتX
ساحل عشق
منوي اصلي
آرشيو

یاد گرفتم...

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد

دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که

بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

نوشته شده توسط احمد و مرجان در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |+|

شعري براي تو

 
قورت مي دهم
همه دلتنگيهايم را
و تلخ نوشته هايم را
سر مي كشم
انكار نمي كنم
لج كرده ام
كه برايت بنويسم
گريه كنم
عاشقت بمانم
لج كرده ام
دوستت داشته باشم
دلم مي خواهد باور كني
دوستت دارم
همين
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط احمد و مرجان در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |+|

در رویاهام...

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني
من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد. خدا خنديد : وقت من بي نهايت است...
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم: چه چيز شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكي شان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
و بعد دوباره پس مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند
اينكه با اظطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دستهاي خدا دستانم را گرفت و براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه آنها مي توانند بكنن اين است كه
اجازه دهندكه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه تنها چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي بر قلب آنان كه دوستشان مي داريم
ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه احساسشان را چگونه بيان كنند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند
و آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت:
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه...

نوشته شده توسط احمد و مرجان در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 11:39 بعد از ظهر |+|

خدایا....

خدایا تنها تو میدانی وسعت نادانی مرا

تنها تو میدانی حقارت وجود مرا

خداوندا تنها تو میدانی تنهایی مرا

دلتنگی هارا از من بگیر و مرا آرامشی ببخش

مرا در راهی قرار ده که آخر کارم تو باشی

بدیهایم بسیار است و بزرگ و خوبیهایم اندک است و کوچک

                                             و تنها امید پر کشیدن است که مرا زنده نگاهداشته

و تا وقتی دوستت دارم امیدم پایدار است

خداوندا دوست داشتنت را هیچ گاه از من مگیر

خدایا این بزرگترین گناهکارت را ببخش و به او پرواز بیاموز

                                                         هر چند با بال های شکسته

نوشته شده توسط احمد و مرجان در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |+|

رفتی بیا که نمیتونم بدونه تو

 

رفتـــــی و من تنها شدم میون باغ خاطــــره

                          نیستی دیگه نگام کنی امـــــــان از درد فاصله

           تو با نگات چی گفتی که حالا شدم من اواره

                          بیا تا باز نگات کنم دوستــــــت دارم یه عالمه

           تو غربت و تنهایی هام فکر تو میاد به سرم

                         که اومدی با روی خوش بسوی من چشم عسلم

          بیــــا تا باز نگم که من شکستم از درد عشق

                        بیـــــــا تا باز داد بزنم بگم که زنده ام  زعشـق

 

 

   با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه

        با خبر باش که من غرق گناهم همه

نوشته شده توسط احمد و مرجان در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 10:22 بعد از ظهر |+|

اگرمي دانستم پايان كارم تنهايست ازاول تنها مي شدم
 
اگرمي دانستم پايان كارم نااميديست اميدوار نمي شدم
 
اگرمي دانستم پس از آشنايي جدايست درخلوت تنهايي باقي مي ماندم
 
اگرمي دانستم دوستي براي هر كس معنايي دارد كلمه دوستي رابه راحتي برزبان نمي آوردم
تومثل يه اتفاقي كه مي خواد يه روز بيفته
 
مثل اون شعرتري كه هيچ كسي هنوزنگفته
 
مثل قاب عكس زردي كه نشسته روي ديوار
 
مثل اشكاي گرمي كه آرام مي چكن روسيم گيتار
 
رست تو مثل حس چيدن سيباي قرمز
 
مثل سينه ريزي كه روش مي نويسن بي توهرگز
 
مثل باغ يه كويري بعديك دعاي بارون
 
مثل نقش فال قهوه توي كوچه هاي مجنون
نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر |+|

دلم برات تنگه

فتی خاطره های تو نشسته تو خیالم!  

بی تو من اسیر دست آرزو های محالم!

 یاد من نبودی اما.من به یاد تو شکستم!

 غیر تو که دوری از من.دل به هیچ کسی نبستم!

 هم ترانه یاد من باش!

 بی بهانه یاد من باش!

 وقت بیداری مهتاب. عاشقانه یاد من باش!

 اگه باشی با نگاهت.میشه از حادثه رد شد!

 میشه تو آتیش عشقت.گر گرفتن بلد شد!

 اگه دوری.اگه نیستی.نفس فریاد من باش!

 تا ابد تا ته دنیا.تا همیشه یاد من باش...
 
زندگی سه چیز است : اشکی که خشک می شود لبخندی که محو می شود یادی که می ماند و
 
فراموش نمی شود
نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 10:32 بعد از ظهر |+|

نرو از پیشم

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم

موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم

موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم

موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم

حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |+|

Every night in my dreams. I see you. I feel you 

That is how I know you go on

Far across the distance and spaces between US

You have come to show you go on

Near. Far. Wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more. You open the door

And you re here in my heart

And my heart will go on and on

Love can touch US one time

And last for a lifetime

And never let go till we re gone

Love was when I loved you

One true time. I hold too

In my life we ll always go on

Near. Far. Wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more. You open the door

And you re here in my heart

And my heart will go on and on

You re here. There s nothing I fear

And I know that my heart will go on

We ll stay forever this way

You are safe in my heart

And my heart will go on

And on

 

 

 

قلب من برای تو می تپد

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم

و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری

دوری، فاصله و فضا بین ماست

و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

نزدیک، دور، هر جایی که هستی

و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد

یک باره دیگر در را باز کن

و دوباره در قلب من باش

و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد

ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم

و این عشق می تواند برای همیشه باشد

و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد

عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم

دوران صداقت، و من تو را داشتم

در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید

نزدیک، دور، هرجایی که هستی

من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید

یک باره دیگر در را باز کن

و تو در قلب من هستی

و من از ته قلب خوشحال خواهم شد

تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

می دانم قلبم برای این خواهد تپید

ما برای همیشه باهم خواهیم بود

تو در قلب من در پناه خواهی بود

و قلب من برای تو خواهد تپید

و خواهد تپید...

نوشته شده توسط احمد و مرجان در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 10:7 بعد از ظهر |+|

خوشویستم

به هنگام جدایی هرکسی اندیشه ای دارد

جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی

یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها

یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی

یکی هنگام رفتم هیچ نشناسد سر از پایش

یکی دیگر دلش خون ست و در دل خنجری دارد

یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش

یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد

یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن

یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد

یکی با چهره ی آرام میگوید خداحافظ

یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد

یکی وقت جدایی طاقتش کم میشود اما

یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد

خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار

تو می دانی جداگشتن چه درد مبهمی دارد

نوشته شده توسط احمد و مرجان در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |+|

عشق سوخته

هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد       وسعت تنهایی ام را حس نکــرد


در میــان خـنــده هـای تـــلـخ مـن       گریه ی پنهانی ام را حس نکـرد


در هجوم لحظه هــای بـی کــسی       درد بی کس ماندنم را حس نکرد


آن که بــا آواز من مانــوس بــود        لحظه ی پایانی ام را حس نکـرد

 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |+|

Remember the five rules to the happy

- free your heart from hatred.
- free your mind from worries.
- live simply.
- give more.
- expect less.
 
:پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید
 
قلبتان را از نفرت پاک کنید
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید
ساده زندگی کنید
بیشتر بخشش کنید
کم تر توقع داشته باشید
 
*No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending. 
 
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند
 
 
*God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.
 
خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی
پس از اشک و چراغ راه را داده است
 
 
 
*Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!
 
 مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید
 
 
*When you feel down because you  didn't get what you want, just sit tight and be
happy , because GOD has thought of something better to give you.
 
 
وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست
 
 
*When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.
 
وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد  چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید
 
 
*You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.
 
.شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند
 
*It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride.
 
.بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش  دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید
 
*We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.
 
ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم
 
Never abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets  better as it grows older.
 
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر
 
نوشته شده توسط احمد و مرجان در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 11:10 قبل از ظهر |+|

گاهی اوقات...

گاهي اوقات

گفتن بعضي کلمات

انقدر سخت مي شود

که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است

....دوستت دارم ...

مي نويسم ..

به همه مي گويم....

اما در مقابل ديدگانت

صدايي از من بر نمي آيد

مي خواهم فرياد بزنم

در آغوش بر گيرمت

اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد

حال تو مي روي 

نمی خواهم بروی 

!..بمان 
اما تمناي محاليست

که بمان و منتظر باش

دورتر مي شوي .

و من دريغ از يک کلمه:

!.....بمان. .


نوشته شده توسط احمد و مرجان در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |+|

دوست دارم

مرجان i LOVE

نوشته شده توسط احمد و مرجان در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:21 بعد از ظهر |+|

بی تو خزانم ...

پس از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کس
در نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.
امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویش
می کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبزم می نشانم
تمام وجود خستگی های من بوی رفتن میدهد بوی بیقراری همه دیار برای من تنها بیابان عطش
است. عطش عشق من خاموش نگردد هرگز .
حالا همه دوبیتی ها اینجا نشسته اند و من حس میکنم تنهاترینم هیچ طلوعی کنار من نمی ماند
خانزاده از کوچه درویشی ما نمی گذرد هیچ نجوایی نیست که با شبهای سکوت من عاشقانه بماند
و من در اندوهم پی سکوت سکوت آن روزها همراه من بود و من محکوم به همنشینی با او بودم
هنوز احساس می کنم سخنان سالیانه من در سینه ام سنگینی می کند فقط با تخیلاتم در تنهاییم
سرگرم بایگانی بعضی ها هستم .
ذهن خسته من هر لحظه فریاد سر می دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولی به آنجا می روم به دعوت ذهن
معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهی کرد که من درختی بی بارم . تو هرگز با من دوام نخواهی آورد.
من دلم می خواهد رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم....


نوشته شده توسط احمد و مرجان در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |+|

راز زندگی ....

نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |+|

من در این دهکده عشق تو را می خوانم*
*وز پس آیینه ها نام تو را می بینم*
*در دلم عشق تو را می کارم*
*در سرم بوی تو را می فهمم*
*در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم*
*در گلویم بغض تو را می شکنم*
*من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...*




من گنه کردم تو بخشایش بکن


من گرفتارم تو آزادم بکن


سر به سودای تو دارم


من خرابم تو آرامم بکن

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

نوشته شده توسط احمد و مرجان در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |+|

مرجان جون سال دوم هم تمام شد

                                                                     

                                               « بسمه الله الرحمن الرحیم »

سالهاست که دنبالش میگردم کسی که دوستم داشته باشد.

کسی که بتونم روی شانه هایش تکیه کنم. کسی که صادقانه حرف دلش را برای من بزند.

کسی که با نگاهش وبا لبخندش همه همه را دیوانه خود کرد.

کسی که با شنیدن اسمش همه را از خود بی خود کرد.

همه این سالها که گذشت برایم جالب تر از این دوسال نبود . الان دو ساله تمام شده هنوز هم به همون اندازه میخوامت عزیزم.  

همسفری که اسمش توی قلب من است و چهره ی زیبایش همیشه در ذهن من است.

                                                                     امیدوارم که اوهم من را به این اندازه که من دوستش

                                                                      دارم دوست داشته باشد و همواره به فکر من باشد.

                    

نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 7:0 بعد از ظهر |+|

عشم به تو راسته

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم
 
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود **
 
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
 
** زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود **
 
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
 
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
 
** زيباترين هديه عمرم محبت توبود **
 
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود **
 
زيباترين اعترافم عشق توبود

 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 7:36 بعد از ظهر |+|

من همون

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

تو هوای تازه عشق نفسم داره ميگيره

عاشقم اما از اين عشق دل من داره ميميره

نوشته شده توسط احمد و مرجان در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 3:49 بعد از ظهر |+|

ولنتاین را به همه عاشقان تبریک می گویم

 

14فوریه هر سال ، عشاق سراسر جهان گل، شمع و هدایایی کوچک رد و بدل میکنند تا علاقه خود را به یکدیگر نشان بدهند .اما ایا می دونید که ولنتاین کی بوده و چرا فقط عشاق اون رو جشن می گیرن ؟افسانه ای که بیشتر درباره این روز و یا بهتر بگم این جشن شهرت داره از روم باستان شروع میشه. یعنی زمانی که کلادیوس دوم به خونریزی و لشکر کشی های فراوانی مشهور بود. اما در هر لشکر کشی برای گرداوری سپاه دچار مشکل می شد و مردان جوان حاضر نمی شدند وارد ارتش اوبشوند .کلادیوس عدهای رو مامور کرد تا علت رو پیدا کنند و مشکل رو بر طرف کنند . بعد از مدتی نتیجه تحقیقات رو به کلادیوس این طوری گزارش دادند : مردان جوان حاضر به ترک دیا خود نیستند و علت اون این بود که اونها قادر به ترک کردن همسران جوان و محبوب خودشون نیستند و به راهی برن که جز خونریزی چیز دیگه ای نداره . کلادیوس که به کلادیوس بی رحم مشهور بود برای رفع این مشکل دستور میده که از اون پس به بعد ازدواج و حتی دوستی بین دختر ها و پسرها در سراسر روم ممنوع بشه .
سنت ولنتاین که کشیشی مهربان و خوش قلب بود، نتونست ناراحتی و عذاب دلدادگان روتحمل بکنه و در فکر چاره ای بود . تا این که در سال 269 میلادی چاره ای پیدا کرد و به همراه دوستش سنت ماریوس ،ترتیبی دادن که جوانان را به عقد ازدواج همدیگه دراوردن .
کلادیوس در ابتدا متوجه نبود اما پس از مدتی که دید مشکل همچنان پا بر جاست و کسی حاضر به شرکت در جنگ نیست ، جاسوسهای رو فرستاد تا متو جه ماجرا بشن جاسوسها پس از مدتی متوجه کار پنهانی سنت ولنتاین شدند و ماجرا رو به کلادیوس گزارش دادن. کلادیوس که از شنیدن این جریان خیلی عصبانی شده بود دستور داد که ولنتاین رو دستگیر کنند و اون رو با چماق بزنندو بعد اون رو به زندان بفرستندتا در روز 14 فوریه اعدامش کنند . به این ترتیب سنت ولنتاین با جراحات زیادی به زندان افتاد . دختر زندانبان موظف بود که برای ولنتاین آب و غذا ببره و پنهانی هم جراحات و زخمهای اون رو درمان می کرد . کم کم سنت ولنتاین و دختر عاشق همدیگه شدند ،اما هیچکودوم حاضر به افشای راز دلشون نبودند . تا این که روز 14 فوریه رسید . سنت ولنتاین که نمی خواست بدون زدن حرف دلش بمیره نامه ای به دختر زندانبان نوشت و پایان نامه رو اینطوری امضا کرد :"از طرف ولنتاین شما" و بعد به پای طناب دار رفت .اینم از ماجرای روز ولنتاین که قول داده بودم براتون بنویسم .

و این چند بیت شعر رو تقدیم میکنم به تو .......

بو مه زرای ئاواتی من ،توی نه و گولی عیشق و وفاداری

بو گولشه نی پر گولی ژینم ئه توی ئاوازی دلداری

له به حری بی په یی ژیان ،عیشقی تو له دل که شتی ئاواتم بوو

خو شه ویستی و میهری تو ،گرمی ژینی من ریگای نه جاتم بوو

په پوو له ی ئازادی ناو باخچه ی دلداری و عیشق و سه فا بوو ین

به خوا زور حه یفه گولم ئیمه به جاری له یه ک جیا بووین

سلام

اره امروز روزه عشقو عاشقیه

من اینروزو اول به عشق خودم مرجان جونم تبریک میگویم

و انشاءالله سال دیگه در کنار تو باشم عزیزم

بعدش به تمام کسانی که واقعا عاشقن

مرجان جون ولنتاین مبارک

امید وارم هرسال همین موقع به تو عشق عزیزم تبریک بگم

هرچند از راه دور فایده نداره ولی شما به بزرگی خودت ببخش عزیزم

عزیزم ولنتاین مبارک اون کسی که ۱۰۰ سال دیگه هم تبریک میگه احمد

نوشته شده توسط احمد و مرجان در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |+|

تبریک

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

با صد تا دریای پر از عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک

فقط می خواد بهت بگه ولنتاین مبارک

نوشته شده توسط احمد و مرجان در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 10:7 بعد از ظهر |+|

باران *گل*خاطره*لبخند و بهار

هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد.
هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد.
وهیچ بهاری نمی اید مگر سال دیگری در پیش باشد.
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.
گل های عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به دیگران هدیه کنی .
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بیادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی باز هم فر صت بودن هست......

 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |+|

تولدت مبارك ...

عشق من

زيبا ترين آغاز را با تو تجربه كردم

 

پس زندگي مال تو،مرگ مال من

 

شادي مال تو،غم مال من

 

خوشي مال تو،سختي مال من

 

اصلا همه چيز مال تو و تو مال من عزيزم

 

تو هميشه راحت لبخند زدي و با كو چكترين بهانه اشك ريختي واين حكايت از قلب چون آيينه ي تودارد

بيچاره ي خنده هاي توام پس بيشتر بخند.

 

خورشيد آرزوهاي مني پس بيشتر بتاب.

 

گوشه گوشه اين دل خراب سرشار از نگاه توست.

 

زيبا ترين تصويري كه در زندگيم ديدم نگاه معصوم وعاشقانه ي توبود.

 

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 

زيباترين لحظه ي زندگيم لحظه ي با تو بودن بود.

 

زيباترين احساسم دوست داشتنت بود.

 

زيباترين هديه ي عمرم محبت تو بود.

 

زيباترين اعترافم عشق تو بود.

۱۷اسفند سال ۱۳۸۳رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.اولين روزي بود كه فكر كردم واقعا يه نفر منو دوست داره..........

 

يه روز قشنگ.......

 

 و روز که هیچ وقت فراموش نمیکنم روزی است که عشقم با اون چهره نازش فرشته های

 

آسمون را رها کرد و وارد این دنیای فانی شد خوش اومدی عزیزم و امروز بعد از ۲۱ سال عمر

 

که براش دعا میکنم ۱۰۰ سال عمر کنه اون هم در کناره من اگر لایق بدونه لایق میدونی

 

عزیزم.....

 

و امروز روزه تولد عشقمه عزیزم من از این راه دور بهت تبریک میگم و دعا کن که سال های

 

دیگه کنارت باشم

 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |+|

همنوای باران

نوشته شده توسط احمد و مرجان در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |+|

جاده احساس!!

تو نگاهت عشق رو دیدیم طپش قلب رو شنیدم 

                                                                   تو جاده های احساس من به عشق تو رسیدم

تو شبهای من و تو لب عاشق بی صدا نیست

                                                               توی دنیا من و تو واسه غمها دیگه جا نیست!!

     

چشاي تو نور كوچه باغ روزه
چشاي من ظلمت شب سياهه
با هم ديگه راز و نيازي داشتيم
حكايت دور و درازي داشتيم
اما پس از اون آشنايي
اون همدلي اون همزباني
از گرد را اومد جدايي
رفتي و چشم به راهم گذاشتي
تو اين قفس تنهام گذاشتي
حالا نمي دونم كجايي
كاشكي يكي بود مارو با هم آشتي مي داد
كاشكي چشامون باز تو چشم هم مي افتاد
امروز اگه تاريك و خاموش و سياهم
فردا كه شد دنيا پر خورشيد و ماهه
                   
نوشته شده توسط احمد و مرجان در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |+|

آرزوی دارم ...

 آرزو دارم
 

آرزو دارم دستی در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد و ای كاش آن دست ، دستان

مهربان تو بود!

آرزوی آغوش گرمی را دارم كه مرا در آغوش خود بگيرد و در آغوشش با من با صدای

آهسته درد دل كند و ای كاش آن آغوش ، آغوش گرم تو بود!

آرزوی يك بوسه را دارم ، بوسه ای از سوی يك لب سرخ ، از سوی كسی كه زندگی

من است و با تمام وجود دوستش دارم ، كاش و ای كاش آن بوسه از سوی تو بود.

آرزوی پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بی محبت ، ميخواهم سفر كنم ، سفر به

سوی سرزمين خوشبختی ها و كاش همسفری بود و آن همسفر من تو بودی!

آروزی شنيدن صدای نفسهايت را دارم ، كاش فاصله ای نبود و كاش ما در كنار هم

بوديم تا صدای نفسهای گرمت را احساس كنم ، كاش مرزی نبود بين ما و ای كاش اگر

هم مرزی بود آن مرز تو بودی!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و برايت در يك شب عاشقانه آواز لالايی را بخوانم ،

كاش همبستری بود و آن همبستر من تو بودی!

آرزو دارم حتی از دوردست ها نيز چهره ات را ببينم ، اما !

ای يار بعد از سفر كردنت همه چيز برايم يك رويا شده است و ديدنت برايم يك آرزوی

بزرگ !

ای يار مرا در اين سرزمين سوت و كور و بی مهر آرزو به دل نشاندی.

تو مرا تنها گذاشتی و خودت نيز با تنهايی خودت سوختی و ساختی !

آرزو دارم دوباره بيايی و تمام آرزوهايم را زنده كنی عزيزم!

آرزو دارم دستانت را در دست بگيرم ، و تو را در آغوش خود بگيرم و بر لبانت بوسه

بزنم و بگويم كه خيلی دوستت دارم عزيزم ، و ای كاش ای آرزوی من آن آرزوهای من

همه تو بودی تا ديگر نه آرزويی داشتم و نه ديگر رويايی را در سر داشتم



 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 11:34 قبل از ظهر |+|

خیلی وقته٬...

همه در خواب بودند... 

خیلی وقته گوشام صدای گرمتو نمی شنوه

خیلی وقته نگام خیره به در منتظره

خیلی وقته جات توی خونه خالیه

خیلی وقته تکیه به دیوار می شینم

واسه دوری تو هق هق می کنم

خیلی وقته فراموشت شدم

تو غافلی و بی خبری

جای من تو قلبت نیست

خیلی وقته از اون نگاه بی ریا و قشنگت خبری نیست

حتی یه خاطره

حرفات کم و زیاد می شن اما دیگه تو خاطرم موندنی نیست

شدی از سنگ . شدی چشمایی که دیگه منتظرم نیست

آخه دلت به حال من از جنس سوختن نیست

خیلی وقته ٬خیلی وقته 

                                  جایت در کنارم خالیست

نوشته شده توسط احمد و مرجان در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 11:13 قبل از ظهر |+|

قلب شکسته و دلتنگ

 
قلب شکسته و دلتنگ
 
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....
 
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است....
 
سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است و یک قلب شکسته....
 
قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد!
 
احساس تنهایی میکنم ؛ احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با
 
حضور سردش پر کرده است..... تمام نگاهم به قاب عکست است
 
تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم
 
و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند!
 
چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی .....
 
دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛
 
 چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا!
 
دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با
 
حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد ؛
 
 دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم
 
پاک کند و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است
 
و یک بغض کهنه در گلویم....
 
هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد
 
 تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم....
 
کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس است!
 
دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با خود نبردی ....
 
رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست ؛
 
 رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار
 
 تو را دوست نخواهد داشت.....
 
هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو
 
 با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی...
 
 تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت....
 
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم!
 
کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی....
 
مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی....
 
همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری....
 
اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....! دوستت دارم عزیزم...
 
زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛ گریه !
 
زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل!
 
همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود
 
اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی
 
یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است......
 
دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود!
 
چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند و
 
دستانم تشنه  گرفتن دستان مهربان تو اند!
نوشته شده توسط احمد و مرجان در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |+|

یکی از راه می رسه.....

 

 

  

    

   

....   در خلوت من نگاه سبزت جاریست   ....

 

....   این قسمت بی تو بودنم اجباریست   ....

 

....   افسوس که نمی شود کنارت باشم   ....

 

....   بی تو هر ثانیه و لحظه ام تکراریست   ....

 

 

   

 

نوشته شده توسط احمد و مرجان در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |+|
پيوند ها
لينکهاي روزانه
آمار وبلاگ
نظر سنجي
طراح قالب

اوج عمیق
 

کپي برداري از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است Copyright ® http://sahel-shab.blogfa.com 2006 desinged by RSS